خرید بک لینک
ده قدم بیشتر نرفته بود که انگار نظرش عوض شدبرگشت ./تو چشم هاش میتونستم انبوهی از تنفر رو نسبت به همه چی ببینم.تنفری که شاید شامل من میشد.شایدم حتی خالق این حالش من بودم.شروع کرد با صدای بلند حرف زدن. با ابروهایی که درهم فشرده بوداما من.. من چیز زیادی نمی شنیدمگوش هام داخلش وزوز میکرد و سرم سنگین و دردناکبه این فکر میکردم که احتمالا منفجر بشه بعد بشدت نگران این شدم که جای خوبی برای این موضوع نیست.ترجیح میدادم وسط خیابون این اتفاق برام بیوفته جایی که هزاران نفر این موضوع رو ببینند و شب از ترس خوابشون نبره .مغزم پره. نگرانتشویش در چشم های گود رفته ام موج میزنه.قبلا می نوشتماما خیلی وقته که نمی نویسم.فایده ای ندارهچیزی رو عوض نکرد هیچ وقت .فعلا همین

برچسب: نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1403 ساعت: 21:44

فقط یه پیراهن ساحلی پوشیده بود ،بدون هیچ لباس زیری و روی کاناپه مدل چستر خوابیده بود پاهاش تا بالای زانو پیدا بود روی هم انداخته بودشون و دست هاشم توی هم قلاب کرده بود و روی چشم هاش گذاشته بود تا نور اذیتش نکنه من هم که با فاصله کمی از اون قرار داشتم احساس گرمای کلافه کننده ای میکردم همون طور که زیر نظر داشتمش پیراهنم رو در آوردم و بعد باز مشغول نگاه کردن به سینه های برجسته اش شدم که چگونه با نفس های آرومش داره تکون میخوره نمیدونم چی تو سرش میگذشت احتمالا بخاطر جر و بحثی که داشتیم تو خیال رفتن باشه همیشه همینطوره ،هر وقت دعوامون بالا میگیره میره که وسایلش رو جمع کنه تا بره. اما هر بار منصرفش میکنم قبلا بعد دعواها جوری میشد که یه سکس طولانی مدت میکردیم اما دیگه از اون خبرا نیست . چند ساعتی بدون حرف دور از هم میمونیم تا کم کم اوضاع مثل سابق بشه. ولی خب میدونی که هیچ هیچ وقت مثل سابق نمیشه .مسخره است . جدا که مسخره استگاهی دلم میخواد سوار ماشین بشم و برم .. اونم ببرم با خودم .یه جای دور، یه جایی که انگار حالمون قراره خوب باشه . اما من آدم نمیشم همیشه همین بودم. هر جا هم برم باز همینم . الانم باید برم. برم و تو تاریکی محو بشم .بازم یه پایان مزخرف دیگه.

برچسب: نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1403 ساعت: 21:44

صفحه بندی