ده قدم بیشتر نرفته بود که انگار نظرش عوض شدبرگشت ./تو چشم هاش میتونستم انبوهی از تنفر رو نسبت به همه چی ببینم.تنفری که شاید شامل من میشد.شایدم حتی خالق این حالش من بودم.شروع کرد با صدای بلند حرف زدن. با ابروهایی که درهم فشرده بوداما من.. من چیز زیادی نمی شنیدمگوش هام داخلش وزوز میکرد و سرم سنگین و دردناکبه این فکر میکردم که احتمالا منفجر بشه بعد بشدت نگران این شدم که جای خوبی برای این موضوع نیست.ترجیح میدادم وسط خیابون این اتفاق برام بیوفته جایی که هزاران نفر این موضوع رو ببینند و شب از ترس خوابشون نبره .مغزم پره. نگرانتشویش در چشم های گود رفته ام موج میزنه.قبلا می نوشتماما خیلی وقته که نمی نویسم.فایده ای ندارهچیزی رو عوض نکرد هیچ وقت .فعلا همین
برچسب:
نویسنده: نیکان قاسمیپور
تاريخ: يکشنبه
26 فروردين
1403 ساعت: 21:44